پیرمردی در شهر بزرگی زندگی میکند اما نتوانسته خود را با شرایط اجتماعی تطبیق دهد. شهرداری قصد دارد خانهی او را تخریب کند اما او حاضر به ترک آنجا نیست و با وصل کردن هزاران بادکنک به خانهاش، سفر هیجانانگیزی را شروع میکند…
کارل فردریکسن با اکراه موافقت می کند که با یک دوست خانم قرار بگذارد، اما مسلماً نمی داند که این روزها یک قرار ملاقات به چه شکلی انجام می شود. داگ که همیشه دوست مفیدی برای او بوده، وارد عمل میشود تا عصبانیتهای کارل قبل از قرار ملاقات را آرام کند و نکات آزمودهشده و واقعی را برای دوستیابی ارائه میکند.